تبليغاتX
فیلم نوشته ها

فیلم نوشته ها

سینمایی - نقد فیلم - یاد داشت های هنری

شماره‌ی 429 ماهنامه‌ی «فیلم» (مرداد 1390) منتشر شد. با نوشته‌هایی از ده‌ها نویسنده که در نگاه اول هیچ ربطی به هم ندارند، اما وجه اشتراک بیشترشان این است که در حرفه‌ی خودشان جزو بهترین‌ها هستند. از جهانبخش نورایی، حمیدرضا صدر، ایرج کریمی، نورالدین زرین‌کلک و کیومرث وجدانی گرفته تا سعید قطبی‌زاده، شاپور عظیمی، فرزاد پورخوشبخت، مهرزاد دانش و جوان‌ترها؛ رضا کاظمی، مسعود ثابتی، یاشار نورایی، آرمین ابراهیمی، احسان ناظم‌بکایی و...

فکر می‌کنم این تنها مجله‌ی سینمایی ایران است که چنین طیف گسترده و ناهمگونی از نویسنده‌ها با آن همکاری می‌کنند. اما بهترین و خواندنی‌ترین مطلب این شماره‌ی مجله‌ی «فیلم» سرمقاله‌ی هوشنگ گلمکانی در پاسخ به بعضی شایعات و همچنین حرف‌های مسعود کیمیایی در گفت‌وگو با همین مجله است که بدون سانسور یا جرح‌وتعدیل در شماره‌ی 428 چاپ شد.

کیمیایی در آن مصاحبه مدیران مجله را متهم کرده بود که از معاونت سینمایی پول گرفته‌اند و نویسندگان را واداشته‌اند که علیه فیلم‌های او نقدهای تند و «چرکین» بنویسند. او با لحنی مظلومانه تأکید می‌کند که نقدهای مجله‌ی «فیلم» باعث شده غرورش بشکند و نتواند فیلم خوب بسازد و این‌که مجله در طول سه دهه‌ی گذشته با او دشمنی و کینه‌ی شخصی داشته که به کوبیدن چشم‌بسته‌ی همه‌ی فیلم‌هایش منجر شده است.

گلمکانی در سرمقاله‌ی شماره‌ی 429 پاسخ این اتهام‌ها را (به شیوه‌ای موجز و به سبک همیشگی خودش) داده و از معاونت سینمایی خواسته که هر کمکی به مجله‌ی «فیلم» کرده اسنادش را منتشر کند. مسیر درخواست‌ها و پیگیری‌های مدیران مجله برای استعلام از معاونت سینمایی، نامه‌هایی که به مقام‌های دولتی نوشته شده تا این اتهام را روشن کنند، تقاضای چندباره‌ی مجله برای انتشار اسناد مالی وزارت ارشاد در ارتباط با ماهنامه‌ی «فیلم» و تلاش‌هایی که برای ارائه‌ی یک توضیح کوچک و صریح از سوی وزارت ارشاد شده در این سرمقاله توضیح داده شده و در پایان تأکید شده که ماهنامه‌ی «فیلم» همچنان منتظر توضیح معاونت سینمایی برای روشن شدن مناسبات مالی مجله و نهادهای دولتی است. باید این نکته هم گفته شود که پیش از این یک بار در دوران معاونت سینمایی زنده‌یاد سیف‌الله داد اعلام رسمی وزارت ارشاد در پاسخ به استعلام مجله‌ی «فیلم» منتشر شد که تصریح می‌کرد مجله تا کنون حتی یک ریال کمک مالی از دولت دریافت نکرده و به هیچ نهاد و سازمانی وابستگی ندارد. (شاید این توهم ناشی از واقعیتی تلخ باشد؛ این‌که در جامعه‌ی ما به‌سختی می‌توان باور کرد که بخش خصوصی مجله‌ای معتبر و وزین را سی سال و با همان مدیریت ابتدای کار منتشر کند، بی آن‌که از نهادهای حکومتی و منابع ثروت کمک بگیرد و به منش کاسب‌مآبانه روی بیاورد.)

گذشته از این اتهام‌ها و پاسخ‌شان، لحن و سبک سرمقاله‌ی هوشنگ گلمکانی در نوع خودش جالب است. مدت‌ها بود که نوشته‌ای چنین تند و کوبنده در مجله چاپ نشده بود و کم‌کم همه به لحن خویشتن‌دارانه و متعادل گلمکانی عادت کرده بودند. بخش‌هایی از سرمقاله‌ی شماره‌ی 429 ماهنامه‌ی «فیلم»، با عنوان «در مسیر تندباد» و با روتیتر «پول‌هایی که وزارت ارشاد و بنیاد فارابی به ماهنامه‌ی فیلم دادند؛ نقدهای تند و چرکینی که ماهنامه‌ی فیلم، به فرموده، علیه مسعود کیمیایی چاپ کرد» به قلم هوشنگ گلمکانی (با اندکی دستکاری ناگزیر به لحاظ حذف پس‌وپیش بعضی جمله‌ها):

«حالا دیگر به این نتیجه رسیده‌ایم که بعضی جعل‌ها و دروغ‌ها و اتهام‌ها اگر مدام تکرار شوند و به‌موقع پاسخ داده نشوند، واقعیت به نظر می‌رسند. از همان ابتدا که افسانة حمایت مالی بنیاد فارابی و معاونت سینمایی را در محافل سینمایی و مطبوعاتی می‌شنیدیم، می‌گفتیم نوع و لحن کار ما بهترین شیوة تکذیب این ادعاست و نیازی به پاسخ‌گویی صریح و رودررویی با شایعه‌سازان نیست؛ کسانی که صابون نقدهای ماهنامه‌ی فیلم، تقریباً بدون هیچ ملاحظه‌ای، از همان ابتدا به تن‌شان خورده بود... ماهنامه‌ی فیلم هیچ‌گاه نشریه‌ی مطلوب معاونت سینمایی نبود. هیچ‌وقت نه کمک مالی کردند و نه وعده‌اش را دادند و ما هم اشتیاقی در این زمینه نشان ندادیم و عشوه نیامدیم که اگر شما فلان امتیاز را بدهید ما هم بهمان مطلب را منتشر می‌کنیم... شایعات علیه مجله‌ی فیلم را نشریاتی دامن می‌زدند که وابستگی‌شان به نهادهای قدرت و بودجه‌ی عمومی آن‌قدر آشکار بود که نیازی به اثبات نداشت.... در مورد ادعا و اتهام آقای کیمیایی که در فیلم‌های‌شان درس استقامت و شهامت می‌دهند، تقاضا داریم سند مورد اشاره در گفت‌وگوی‌شان با همین ماهنامه را رو کنند... ایشان که همه‌ی عمر عزیز فیلم سازی‌شان را بر سر آشکار نمودن حق و باطل گذاشته‌اند، چه اشکالی دارد که این بار نه بر پرده‌ی سینما، که در واقعیت شاهد اثری ماندگار از ایشان باشیم؟... همین الان اگر یک منتقد یا نویسنده‌ی مجله به‌طور شفاهی اعلام کند که ما برای نوشتن نقدی منفی علیه مسعود کیمیایی و فیلم‌هایش -یا هر فیلم و فیلم‌ساز دیگری- سفارش و توصیه‌ای به او کرده‌ایم، مجله را به نامش سند می‌زنیم و این حرفه را برای همیشه رها می‌کنیم....»

متن کامل این سرمقاله را در شماره‌ی 429 ماهنامه‌ی سینمایی «فیلم» بخوانید و درباره‌اش به شماره‌ی پیام کوتاه مجله اس‌ام‌اس بدهید: 30006931

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 23:21  توسط شاهین شجری کهن  | 

کاش از مهشید قبل از رفتنش می­پرسیدم که پاکت قهوه را کجا گذاشته. دلم برای عطر قهوه ضعف می­رود. این موقع شب هم که نه کافه­ها بازند و نه قهوه­فروشی­ها.

من عاشق قهوه و از آن بیشتر عاشق بوی قهوه­ام. یک بار نزدیک بود از یک زن کافه­چی خواستگاری کنم چون فرانسة غلیظی درست کرده بود که نمونه­اش توی کافه­های مون­پلیه هم پیدا نمی­شد. غیر از خودم فقط یک نفر دیگر می­تواند قهوه را آن­طوری دَم کند که من دوست دارم. البته مهشید هم اگر این یک کار را مثل باقی کارهایش با عجله و سرسری انجام ندهد قهوه­اش چیز خوبی از آب درمی­آید. ولی چه فایده... او همیشه آن­قدر عجله دارد که انگار دنبالش کرده­اند یا نیت کرده که در کمترین زمان ممکن (حتی قبل از آن که آب جوش بیاید) قهوه را دم کند و بریزد توی فنجان.

چشم­هایم را می­بندم و تصویری دور و رنگ­پریده را جلوی چشمم زنده می­کنم: ساحلی پرت­افتاده بر کناره‌ی دریا در نیمه­شبی که بعدازظهرش باران مفصلی باریده و هوایی که پر از صدای امواج و بوی قهوه است. از قدیم عادتم بوده که در خیالم چیزهای خوب را به هم متصل کنم؛ مثلاً وسط رویای نیمه­شب دریا، بوی قهوه و ماسه­های نمناک را بپاشم توی هوا... بی­آن­که نگران بی­ربط بودن دریا و قهوه باشم.

باد شاخه­های درخت انجیر را بر کناره­ی ساحل تکان می­دهد و صدای شکستن بطری شیشه­ای که به صخره­های سنگی می­خورد بلند می­شود. صدایی خفه و بی­پژواک... شاید کسی خواسته بطری مشروبش را به آب بیندازد اما در تاریکی دریا را گم کرده و بطری روی صخره­های موج­شکن فرود آمده. رد پای زنی روی ماسه­های خیس مانده؛ از کنار درخت انجیر تا موج­گیر حاشیه­ی دریا... رد پا را دنبال می­کنم. موج، گوش‌ماهی­های سفید را از وسط دریا می­کشاند تا لبه­ی ساحل و همان­جا روی مرز خشکی و آب رهاشان می­کند.

ناگهان نگران می­شوم که موج­ها رد پای زن را پاک کنند. می­دوم به سمت دریا و یادم می­رود که پابرهنه‌ام. تکه­های شکسته­ی صدف­ها و گوش­ماهی­ها از زیر ماسه­ها بیرون زده­اند و پایم را زخمی می‌کنند. دانه­های شن مثل خمیری نرم می­چسبند به کف پایم و خون دورشان را می­گیرد.

در میانه­ی راه می­ایستم و فکر می­کنم برای رد پایی که روی ماسه­ها نقش بسته و نزدیک است با امواج دریا شسته شود چه کاری می­شود کرد؟ نفس­هایم به شماره افتاده­اند. بوی نم و عطر قهوه با دود سیگاری که آتش می­زنم در هم می­آمیزند. هوا سنگین و سرشار است. صدای زنجره­ای از دوردست به گوش می‌رسد. لابد به تنه­ی درخت انجیر چسبیده و دارد برای جفتش آواز می­خواند. حس می­کنم درخت پیری هستم که میوه­هایش پیش از رسیدن ریخته­اند زیر پایش...

سنگی از روی خاک برمی­دارم، اسم کسی را در ذهنم مرور می­کنم و سنگ را با تمام قوا پرتاب می­کنم به طرف دریا. چند ثانیه بعد صدای شلپ خفه­ای از دور به گوش می­رسد. سنگ توی آب افتاده و حالا جایی روی ماسه­های کف دریا بی­حرکت نشسته است. می­خواهم بدانم زنی که رد پایش روی ماسه­های ساحل مانده بود الآن کجاست؟ کاش کمی بیشتر منتظر می­ماند. می­دانست که می­آیم. کاش لااقل اسمش را با تکه چوبی روی خاک می­نوشت. آن­وقت می­دانستم باید بقیه­ی عمرم را منتظر چه کسی باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 15:46  توسط شاهین شجری کهن  | 

اتاق پذيرايي از مدت‌ها پيش از عيد مثل اتاق هفتم قصه‌ها، اتاق ممنوعه مي‌شد كه حق نداشتيم پا بگذاريم. پرده‌هاي توري سفيد، شسته و آهارزده، به اتاق نور شيري ملايمي مي‌داد كه مثل منظره‌ی زير آب، مرموز و بي‌صدا و احترام‌برانگيز بود. دسته‌هاي مبل‌ها در جلاي لاك و الكل تازه، برق مي‌زد و رنگ‌هاي عنابي و لاجوردي قالي (كه در چشمه‌علي شسته بودندش) تر و تازه شده بود. روي ميز بزرگ شيشه‌اي وسط اتاق و عسلي‌هاي اطراف، در ظرف‌هاي بلور رنگ‌هاي طلايي و سرخ و سبز و آبي و بنفش و صورتي كاغذهاي قلعي شكلات‌ها و زرورق آب‌نبات‌ها به اتاق جلوه‌ی جواهرات غار علي‌بابا را مي‌داد. ظرف‌هاي پايه‌دار نقره‌اي، ظرف‌هاي پهن و گود بلورتراش، كود شده از آجيل و نقل و پسته و بادام و نان نخودچي و سوهان عسلي و نان برنجي و آب‌نبات‌هاي سكه‌اي رنگ‌وارنگ و شكلات كشي... آخ! اگر ما را فقط پنج دقيقه در اين اتاق تنها مي‌گذاشتند. ولي در اتاق پذيرايي دايم قفل بود و كليدش را مادرم در هفت سوراخ قايم مي‌كرد. فقط گاهي كه لاي در چند لحظه باز مي‌شد، عطر سنگين سنبل‌ها و سيكلمه‌ها همراه با بوي لاك و الكل و نان نخودچي بيرون مي‌زد و روح آدم پرواز مي‌كرد. در آفتاب لطيف‌شده‌ی نرم، اتاق پذيرايي پر از رنگ و نور مي‌شد؛ مثل حجله‌ی عروس. پيش از تحويل سال دورتادور سفره‌ی هفت‌سين مي‌نشستيم. عكس شمع‌هاي رنگارنگ كه به تعداد افراد خانواده در ديس روشن كرده بودند در آيينه مي‌افتاد. چراغ‌ها را روشن مي‌كرديم و فقط شمع‌ها بودند كه به بساط هفت‌سين يك نور مقدس و مَحرم مثل نور جلوي سقاخانه مي‌دادند؛ نور لحظه‌هاي خلوص و دعا.

در منقل اسفند مي‌سوخت. مادرم كه عينك را نوك دماغش گذاشته بود، چادر را سر شانه‌اش انداخته بود و قرآن مي‌خواند و خودش را كمي مي‌جنباند. از راديو راشد حرف مي‌زد و صداي يكنواختش به آدم آرامش مي‌داد. من در همه‌حال چشمم به بچه ماهي قرمز توي تنگ بلور بود كه در لحظه‌ی تحويل سال بايد در جايش مي‌چرخيد. بشقاب گندم در وسط سفره، مثل يك باغ خرم، سبز رفته بود بالا، سبز نوي شاداب، و دورش را روبان قرمز بسته بودند. شمع‌ها با جزجز خفيفي مي‌سوختند و سرِ هم كج مي‌شدند. مادرم قرآن مي‌خواند و گاهي از بالاي عينك به ماها نگاه مي‌كرد، اشك توي چشمش مي‌آمد و دماغش را بالا مي‌كشيد. من منتظر بودم كه گاو، كره‌ی زمين را از يك شاخ به شاخ ديگرش تحويل بدهد و ماهي جابه‌جا بشود و تخم‌مرغ روي آينه بچرخد و دنيا يك‌طور ديگري بشود؛ هوا عوض شود، يك‌طوري بشود. بعد راشد ساكت مي‌شد و راديو ساكت مي‌شد و فقط صداي ترق‌ترق اسفند مي‌آمد و صداي تِك‌تِك ثانيه‌ها در راديو و بعد توپ درمي‌رفت و گوينده مي‌گفت: «آغاز سال يك‌هزار و سيصد و نمي‌دانم چند هجري خورشيدي.» و همه همديگر را ماچ مي‌كردند و مادرم باز گريه مي‌كرد كه خدا را شكر همه زنده‌ايم و خدا كند كه هزار سال زنده باشيم. بعد يكي كه قدمش خوب بود از خانه بيرون مي‌رفت و در مي‌زد و دوباره مي‌آمد تو، كه آن سال به خانه خوش‌بختي بياورد و بعد رخت نو‌هاي‌مان را تن‌مان مي‌كرديم و مي‌رفتيم خانه‌ی بزرگ‌هاي فاميل.

مادربزرگ چارقد سفيد نوي آهارزده سرش بود و آدم را ماچ‌هاي تر مي‌كرد و تنش بوي صابون عطري مي‌داد. اغلب اسم‌هامان را قاطي مي‌كرد و به هركدام‌مان يك دانه دوقراني نوي براق مي‌داد و جلوي‌مان توي بشقاب زيردستي نقل بادامي و آب‌نبات قيچي مي‌گرفت. ظرف‌هاي شيريني تر و آجيل و سوهان عسلي، در اتاق پذيرايي مخصوص مهمان‌هاي رودرواسي‌دار محفوظ بود. اين‌جا هم اتاق ممنوعه‌ی مرموز خودشان را داشتند كه فقط بعضي افراد خوش‌بختِ مخصوص، به آن راه پيدا مي‌كردند. توي كوچه‌ها آفتاب رنگ ديگري پيدا كرده بود. آفتابِ تازه بيدار‌شده، از سر ديوارها توي كوچه مي‌افتاد؛ هنوز كمي به زردي مي‌زد. زمين نفس كشيده بود و در جوب‌ها آب‌هاي زلال گُر و گُر مي‌رفتند و كوچه‌ها پر از رنگ‌هاي سرخابي و لاجوردي تند لباس بچه‌ها بود. دختركوچولوها روبان سفيد به سر و جوراب سفيد به پا، با كفش‌هاي عنابي دكمه‌دار. پسربچه‌ها با كت‌وشلوار يخه‌آهاري و كراوات و بعضي‌ها با يونيفرم افسر شهرباني، با كلاه و واكسيل و يراق و همه‌چيز. توي كوچه‌ها صداي سازدهني مي‌آمد كه از يك سر سوراخ تا سر ديگر، از زيرترين تا بم‌ترين نُت و بالعكس مرتب مي‌زدند. و صداي تق‌تق هفت‌تيرهاي ترقه‌اي. صورت مردها دوتيغه تراشيده و حمام‌رفته، برافروخته بود و برق مي‌زد.

از مدت‌ها پيش از عيد مي‌نشستم و براي پول عيدي‌اي كه فكر مي‌كردم مي‌گيرم، مصرف خرج مي‌تراشيدم. اسم آدم‌ها و پولي را كه معمولاً عيدي مي‌دادند رديف مي‌نوشتم و جمع مي‌زدم. معمولاً مي‌شد بيست، بيست‌ودو تومن. به اين ليست فشار مي‌آوردم و اسم دو سه تا آدم‌هاي حاشيه را هم اضافه مي‌كردم، بلكه سه چهار تومني بيشتر شود. بعد صورت چيزهايي را كه مي‌خواستم با اين پول بخرم و كارهايي را كه مي‌خواستم بكنم مي‌نوشتم. هميشه يك رقمش انداختن يك عكس آرتيستي شش در چهار در فتومهتاب بود. در تمام آن سال‌ها هميشه آرزو داشتم كه يك بار تصادفاً هم كه شده، عكسم آن‌قدر خوب دربيايد كه فتومهتاب يكي‌اش را بزرگ كند و رنگ كند و در ويترين بگذارد (آن حوالي يكي دو سه تا مدرسه‌ی دخترانه بود و باقي قضايا)... اين مي‌شد چهار تومن و پنج قران. براي بقيه‌ی پول‌هاي عيدي هزار جور مصرف سراغ داشتم كه اگرچه با خون دل يكي يكي ازش حذف مي‌كردم، مي‌دانستم كه وسع عيدي‌ام به برآوردن هيچ‌كدام از اين آرزوهاي كوچك نخواهد رسيد و مثل هر سال بايد اميد برآوردنش را بايگاني كنم تا سال بعد.

يك سازدهني خوشگل براق نقره‌اي توي جعبه‌ی مخمل آبي پشت ويترين يكي از خرازي‌فروشي‌هاي لوكس بالاي شهر ديده بودم كه خوراك شب و روزم شده بود. دورش آرزوهاي رنگي زيادي بافته بودم، اما خدا مي‌داند قيمتش چند بود. مغازه‌اش از آن مغازه‌هايي بود كه آدم حتي جرأت نمي‌كرد پا بگذارد و جنس قيمت كند. يك دوربين چشمي هم بود كه توي دكان ديگري ديده بودم؛ شكل لوله‌اي كه توي هم تا مي‌شد. جان مي‌داد براي تماشاي طياره‌هاي مشقي كه از قلعه‌مرغي بلند مي‌شدند و مي‌آمدند سر محله‌ی ما و در آسمان فيروزه‌اي پشتك و وارو مي‌زدند. يك كارد شكاري ديده بودم با غلاف چرمي، از اين‌هايي كه تارزان به كمرش مي‌بست، كه بعد در مي‌آورد لاي دندانش مي‌گرفت و از بالاي درخت شيرجه مي‌رفت توي آب و با سوسمارها كشتي مي‌گرفت. چراغ قوه‌اي بود كه قوه‌ی كتابي مي‌خورد و سه رنگ مي‌شد؛ سبز و سفيد و سرخ. يك پيراهن فوتبال بود آلبالويي رنگ، با سرآستين و يحه‌ی سفيد؛ دو جلد كتاب «سياحت دور كره» سرگذشت دو تا پسربچه كه با موتورسيكلت به مسافرت دور دنيا مي‌رفتند... چيزهاي ديگري هم بودند كه من به خريدن و داشتن‌شان حتي فكر هم نمي‌كردم: دوربين عكاسي بود، كفش بسكت بود، يك ششلول نقره‌اي براق دسته‌صدفي بود؛ چيزهايي كه فقط براي خودن به دل كردن آدم پشت شيشه‌ها چيده بودند. عادت كرده بودم كه با حسرت‌شان بسازم. مي‌ساختم. بعد هم پول سينماهاي عيد بود: يكي «صاعقه»، يكي «رابين هود»، يكي «بغداد»، اين مي‌كند سه تومن و شش قران. يكي «هيولا» بود سينما ايران نشان مي‌داد. «دام برف» بود، سينما ماياك بُد آبوت و لو كاستلو بازي مي‌كردند. اين‌ها را مي‌شد گذاشت بعداً در سينما ميهن ديد؛ سينما ميهن ارزان‌تر بود. اما كوچه‌ها ديگر قشنگ شده بودند. كوچه‌ها پر شده بودند از شوق و اعجاب. آدم با ذوق از خواب بيدار مي‌شد. آدم زير لحاف همچه كه چشمش را باز مي‌كرد خوش‌حال مي‌شد كه روز در پيش است؛ كه مي‌تواند بدود توي كوچه و خودش را بزند به وسط نور، برود توي حياط، با چشم بيدار، بيدار.

از رخت‌هاي تازه آب‌كشيده‌ی روي طناب بخار بلند مي‌شد. آدم روزبه‌روز نگاه مي‌كرد به بيدار شدن درخت‌ها. پوست درخت‌ها كه قهوه‌اي تيره بود كم‌كم روشن مي‌شد؛ عنابي مي‌شد. جوانه‌هاي سفت و سخت بسته‌شده توي‌شان يك نقطه‌ی كوچك مغزپسته‌اي پيدا مي‌شد و اين نقطه و لكه روزبه‌روز بزرگ‌تر مي‌شد، جوانه دور خودش مي‌پيچيد و باز مي‌شد و اولين برگ‌هاي ريز مغزپسته‌اي شفاف پيدا مي‌شدند. اولين شكوفه‌هاي سفيد، شكوفه‌هاي صورتي، با حجب و ترديد در مي‌آمدند. مورچه‌ها راه مي‌افتادند. بعد يك روز حاشيه‌ی باغچه، بين ديوار و آجرفرش لب باغچه پر مي‌شد از نور صورتي شكوفه‌هاي سيب و شكوفه‌هاي به. كم‌كم زنبورها پيداي‌شان مي‌شد و در آفتابي كه هنوز تند و تيز نبود، هنوز چيزي از خنكا درش بود و گرمايش درست به اندازه بود، دور شكوفه‌ها شلوغ مي‌كردند و بعضي‌هاشان مي‌افتادند توي حوض كه با برگ از آب مي‌گرفتيم و مي‌گذاشتيم لب باريكه‌ی كنار ديوار كه جان بگيرند. خودمان هم مي‌نشستيم پاي ديوار و آفتاب چقدر مي‌چسبيد. آدم خمار مي‌شد و مدرسه و مشق هنوز خيلي دور بود. از پشت ديوار كسي با آهنگي كه آن‌قدر آشنا، آن‌قدر جذاب و شوق‌انگيز بود مي‌خواند: «بيا كه نوبرِ بهاره بستني...»

(شماره‌ی 48 ماهنامه‌ی «فيلم»، نوروز 1366)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 16:57  توسط شاهین شجری کهن  |